بیوگرافی

داستان من

سینا قویدل هستم متولد آخرین ماه سال ۱۳۶۸ در شهرستان ماکو از استان آذربایجان غربی . من تنها فرزند پسر یک خانواده چهار نفره هستند پدرم دبیر ریاضی بود و مادرم مراقب خانه و خانواده بوده و هست . در طول زندگی ، من هم ، شاید مثل شما تجربه کارهایی را دارم که هیچ وقت از انجام آنها لذت نبردم ، شاید هم لذت می بردم ولی برای من به عنوان انتظارات یک انسان کمال گرا کافی نبودند . نمی‌شود نشست و دید که آرزوها و اهدافتان تنها مانده اند ، یادتان باشد که آرزوهایتان جز شما کسی را ندارند بعد از اتمام دروس دبیرستان و گذر از کنکور کار به تحصیل در دانشگاه رسید. دوران دبیرستان دوران شیرینی بود که انسان را شاید از شیرینی زیاد به کما می برد وباعث می شود تا شما درک درستی از جهان بیرون از دیوار های مدرسه و شرایط دانشگاه (به لحاظ تاثیر چند تست بی محتوا بر زندگی آینده افراد ) نداشته باشید .  رشته تحصیلی من در دانشگاه حسابداری بود و در اوایل علاقه چندانی به آن نداشتم هر چند بعد از دریافت مدرک کارشناسی نیز نظرم نسبت به این رشته تغییر چندانی پیدا نکرد و تنها تفاوتی که در من حاصل شده بود از مطالعه چند کتاب اقتصاد خرد و کلان و نگرش‌های مدیریتی نشات می گرفت . درست از زمان ورود به دانشگاه تصمیم به کار کردم گرفتم . برایم فرقی نداشت که چه شغلی باشد فقط کمک خرجی باشد برایم و اذیت تحصیل در یک رشته دور از علاقه را برایم کم کند . از بد روزگار یا از خوشی روزگار اولین شغل من کمک طراح گرافیست برای یک چاپخانه بود به دلیل علاقه ای که به کامپیوتر و برنامه های گرافیکی همچون فتوشاپ و کورل دراو و غیره داشتم در اجرای برنامه های کامپیوتری تخصصی پیدا کرده بودم. تخصصی که از زمان نوجوانی برای تفریح آموزش های آن را دیده بودم در جوانی به کار آمد و اولین شغل من شد .  به دلیل تبحر در اجرای برنامه‌ها و یادگیری سریع تمام قسمت های چاپخانه چیزی نزدیک به سه ماه بعد مدیریت همان چاپخانه به من سپرده شد. من ۱۸-۱۹ ساله بودم و این موقعیت را موفقیتی بزرگ برای خودم می‌دیدم و خب برای جوانی کم سن و بدون تجربه که فعالیت اقتصادی آزادی را نداشته موفقیت هم شمرده می شود . بعد از تقریبا یک سال به دلیل اختلاف با مالکیت چاپخانه از آن واحد صنفی خارج شدم و علیرغم اصرار و پادرمیانی های دیگران هیچوقت نخواستم که دوباره به همان چاپخانه باز گردم چون یک چیزی در درون من ، من را به سمت خود اشتغالی سوق می‌داد . تقریباً دو هفته بعد درحالی که هیچ سرمایه ای نداشتم ، دقت کنید هیچ سرمایه ای نداشتم اقدام به خرید یک چاپخانه در حال فعالیت کردم .شاید بپرسید چطور؟ اعتبار بزرگترین سرمایه یک انسان است . من در حالی که کمتر از ۲۰ سال سن داشتم اقدام به کاری کردم که شاید افرادی با سنی به مراتب بالاتر و یا لااقل با تمکن مالی کافی انجام دهد.
ولی چرا دوباره چاپخانه ؟
1- چون خانواده من یک خانواده فرهنگی بود و فعالیت اقتصادی دیگری را تجربه نکرده بودم .
2-  میخواستم خود اشتغالی داشته باشم و در صنف دیگری به اندازه‌ی این صنف اعتبار نداشتم .
3-  مهمترین دلیل انتخاب این شغل این بود که به دلیل مراجعه افرادی اغلب کارآفرین ، تاجر و یا سرشناس جهان بینی ، شناخت و روابط انسانی بسیار متنوع و فراوانی را می توان کسب کرد به طوری که بعد از تقریبا دو سال فعالیت در این صنف در تمامی ادارات و ارگانها و سازمانهای شناخته می شوید و برای آینده خود طراحی بهتری را می توانید ترسیم کنید .
من در این شغل به مدت ۷ سال ماندگار شدم . سه سال متمرکز و چهار سال غیرمتمرکز
آشنایی با افراد و مشاغل متفاوت و میزان درآمد آنها در طول زمان رفته رفته تصمیم من را برای وارد شدن به تجارت و فعالیت های گمرکی افزایش داد . به دلیل موقعیت شهرستان ماکو و مرز زمینی بازرگان به عنوان بزرگ ترین مرز زمینی ایران قشر بسیار بزرگی از افراد این شهرستان به تجارت ، واردات ، صادرات و انجام امور گمرکی مشغول هستند.  با توجه به این موضوع و آشنایی با فرهنگ و زبان کشور ترکیه و همچنین یافتن دوستانی مطمئن در کشور ترکیه زمینه برای فعالیت تجاری فراهم شد. انسان بر اساس روابط دوستانه خود با دیگران می توان درصد موفقیت خود را افزایش دهد . مطمئن باشید اگر استیو وزنیاک نبود استیو جابز هیچ وقت استیو جابز نمی شد .
از سال ۱۳۹۲ فعالیت‌های تجاری من آغاز شد . من نمی توان مانند مدرسین انگیزشی اینجا ادعا کنم که شرایط عالی بود و من در فلان سن فلان میلیارد سرمایه داشتم هرچند که اصلا ملاک موفقیت شما پول موجود در حساب بانکیتان نیست . فعالیتهایی کوچک با شکست هایی بزرگ هر روز و هر بار از عدم هماهنگی قیمت‌ها اتلاف وقت و سرمایه تا پاس نشدن چک های مشتریان سرموقع  ، اینها همه بود ولی ذره ایی تردید در من ایجاد نمی‌کرد که شاید اگر دنبال یک شغل ثابت می بودم بهتر بود؛ هیچ وقت . از آن دوران تا به امروز فقط این را می توانند بگویم که هیچ وقت دلسرد و ناامید نشدم و هر بار سعی در کنکاش علل مشکل به وجود آمده و کسب تجربه از هر شکست داشته و دارم .​​​​​​​
سال ۹۳ بر اساس فعالیت چاپخانه ام با دوستی آشنا شدم که نامش حسن بود و فامیلیش اروج زاده . یک نفر هم سن خودم با این تفاوت که شکست های بزرگتری از من داشت پس اصولا تجربه هایی بهترین کسب کرده بود . اصولا موفقیت انسان ها را به همدیگر متصل میکند ولی داستان ما فرق داشت ما را شکست به یکدیگر پیوند زد . از این سال فعالیت های ما تغییری نکرد فقط نگرش ما به فعالیت هایمان بود که تغییر کرد . شبانه روز کار کردیم هر کدام به جای چند نفر ؛ دوستانی آمدند و رفتند چندین و چند بار ؛ شرایط عالی نبود و ما همچنان هرچن وقت یکبار شکست هایی رامتحمل میشدیم ولی به مرور شکست هایمان شکل یک منحنی سینوسی را به خود گرفتند  و حالا ثمره این منحنی سینوسی شده است هلدینگ ماناس با چندین و چند بخش و کارمندانی در ایران و ترکیه و مشریانی از اقصی نقاط جهان .
ساخت و پایه گذاری این شرکت تجربیاتی را برایمان به ارمغان آورد تجربیات تلخ و شیرین ولی این تجربیات من نبود که به بنده اجازه داد قلم به دست بگیرم . شالوده ای از مطالعات کتب متفاوت ، شرکت در سمینارها و دیدار با افراد موفق به انضمام این تجربیات بودند که باعث شدند تا حس کنم زمانش رسیده است تا تجربیات خود را به دیگران منتقل کنند.


​​​​​​​